تبليغاتX
صاحبدلان

صاحبدلان

من عشق را در تو تو را در دل دل را در موقع تپیدن وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم

تقدیم به تو که... مسافری

                  من همیشه عاشقم، همیشه  وفادارم، من همیشه  چشم انتظارم

     من برای بغض صدای تو دلتنگم و برای چشمهای تو می میرم. من با تو عشق را لمس

     کردم. من با تو روز را فهمیدم و شب را حس کردم . من با تو به گذشت زمان عشق

     می ورزم و امروز به گذشت زمان افسوس می خورم . من هنوز این حقیقت تلخ را

    باور ندارم.من هنوز نسیم سرد کویر را بر گونه های تو حس می کنم. من هنوز در دست های تو را دست هایم دارم.

من هنوز با اندوخته ای از عطر شانه های تو تنفس می کنم...

شمع سوزان توام اينگونه خاموشم نكن
از كنارم رفته اي اما فراموشم نكن
فراموشم نكن فراموشت نخواهم كرد
تو در من آتشي هستي كه خاموشت نخوا هم كرد

 

همیشه دوستت دارم.

+ نوشته شده در شنبه 29 دی1386ساعت 8 بعد از ظهر توسط بیتا |



            بدون تو...

            تکه ابری
                 که از چشم تو برمی دارم
                                     آسمان می شوم
                                     و تا دل شب
               می بارم
            عکس یک عمر به سر بردن تنهایی را
            قاب می گیرم و بر صحن دلم می کارم
            
            دور از چشم نظر شور خودم می خواهم
            ساعتی سر به سر قلب خودم بگذارم
            
            ابدیت سفر آینه در آینه است
            می روم تا که در این فاصله جان بسپارم
            
            حرف دل
                   حرف قشنگی است
                          -ولی -
                                از لب تو

+ نوشته شده در یکشنبه 24 تیر1386ساعت 9 بعد از ظهر توسط بیتا |


دلم یک دنیا برات تنگ است

 

با خودم عهد کردم که به تو نیندیشم

 

نمی شود نمی توانم خیالت را از خاطرم محو کنم

 

وقتی اشک می ریزم شعر سهراب به خاطرم می آید

 

که می گوید: بهترین چیز رسیدن به نگاهی است

 

که از حادثه عشق تر است

 

و می خندم دانه های اشکم بر روی نوشته هایم می چکد

 

 دفترم خیس میشود و برای چند لحظه آرام میشوم و

 

 دوباره تو تمام ذهنم را پر می کنی

 

 و دوباره...

+ نوشته شده در شنبه 16 تیر1386ساعت 10 بعد از ظهر توسط بیتا |


میمیرم از دوری چشمات          با نگاهت حیاتم ده

 

میپوسم از دوری خندت           با خندهات نجانم ده

 

گفتن و خوندن از تو                مثل یک عادت میمونه

 

با تو بودن توی شعرم                مثل یک نفس میمونه

 

می خونم از نگاه داغت            تا گرم بشه سرمای عشقت

 

دل من خیلی جوونه                  اگر که با تو بمونه

 

میدونی برام عزیزی                   با تمام با وفاییت

 میدونم بی تو نمیشه                   بخونم از یادگاریت

+ نوشته شده در شنبه 19 خرداد1386ساعت 6 بعد از ظهر توسط بیتا |


چشمانت سبز روشن

 و گیسوانت

             رودی از آفتاب

بال هایت را نمی توانم ببینم

اما تو

    آخرین بازمانده فرشته هایی

  دراین سیاره ی

 تاریک

وحتما"

دریا،اسم کوچک توست

                     وقتی به تو می اندیشم

                                                     پاک می شوم.

+ نوشته شده در سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 9 بعد از ظهر توسط بیتا |


اي تنها بهانه براي زنده بودنم ، نفس کشيدنم دوستت دارم...

اي اميد و آرزوي من ، دنياي من دوستت دارم...

اي تو فصل بهارم ، هميشه يارم ، همدم اين دل پاره پاره ام دوستت دارم...

اي تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستي و تار و پودم دوستت دارم...

اي تو طلوع زندگي ام ، ناجي لب تشنگي ام دوستت دارم...

اي تو عشق زندگي ام ، هميشگي ام ، ماندني ام دوستت دارم...

عاشقت مي مانم و خواهم ماند اي که تو مجنون اين دل ديوانه اي...

به خاطرت جانم را ، زندگي ام را ، فدايت مي کنم...

دوستت دارم که چشمهايم را قرباني نگاهت ميکنم...

اگر مي گويم که دوستت دارم از ته دلم مي گويم ، از تمام وجودم

مي گويم

ارین خیلی گلی

 

+ نوشته شده در جمعه 10 فروردین1386ساعت 1 قبل از ظهر توسط بیتا |


قلبم راتقديمت ميكنم تا بداني بي رياترينم

اشكي براي اندوهت مي ريزم تابداني پر احساس ترينم

شوق وصال حس غريبي است

برايت ترسيم ميكنم حس خوشبختي را تا بداني خوشبخت ترينم

موجي از عشق را برساحل وجودت ميفرستم

تا بداني عاشق ترينم وشعرم را تقديمت ميكنم

تا بداني كه من ساده ترينم

+ نوشته شده در جمعه 10 فروردین1386ساعت 1 قبل از ظهر توسط بیتا |


اومدم بگم مثل بارون بهاري پاك وزلالي ديدم تو مثل هيچ كسي نيستي اومدم بگم مثل خورشيدگرم وروشني ديدم مثل اونم نيستي اومدم بگم مثل دريا هستي ديدم دريا خيلي كوچيكه تو مثل اونم نبودي اومدم بگم مثل كوهي ديدم كوهم در مقابل استقامت تو كم مياره ديدم اونم نيستي اومدم بگم مثل اسمون ابي ابي ابي هستي ديدم اسمون در مقابل تو بي رنگه تومثل هيچ كسي نيستي تو فقط مثل. خودتي خود خود خودت دوستت دارم ....

دوستت دارم براي بخشي از وجودم که تو شکوفايش مي کني . دوستت دارم چون دست بر دل افسرده ام مي نهي زنگارهاي بي ارزش و بي مقدار به سويي مي زني و نور مي تاباني بر گنجينه هاي پنهاني که تا کنون در ژرفا مانده بودند   من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربانتر    من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور در خشم در مهرباني دلتنگي خستگي ... در هزار همهمه دنيا يکه و تنها بشناسد . من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوتهاي عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند ...

آرین دوست دارم

 

+ نوشته شده در جمعه 3 فروردین1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط بیتا |


+ نوشته شده در چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط بیتا |


به نام حامی لیلی و مجنون

 

 

تقدیم به همه انهایی که بی تقصیرند. تقدیم به چشمهایی که در راه ماندند و

 

 دلهایی که انها را راندند.

 

 تقدیم به اشکهایی که غرورشان را شکست وعهد هایی که که کسی انها را

 

نبست.

 

زندگی شیبی است و عشق شیبی است و وای بر حال ان که در عشق پای بند

 

نظم و ترتیب است و اما تو :

 

قرار نبود ان وقتهایی که تو جایشان را با این وقت های من عوض کنند.

 

قرار نبود که عشق هم مانند گیلاس بوسه عیدی و تعطیلات تابستان اولش

 

قشنگ باشد.

 

قرار نبود کسی سختش باشد که بگوید دوستت دارم

 

قرار نبود کسی به هوای نشکستن دل دیگری بماند.

 

قرار نبود هر کس به هوای نشکستن دل خودش بماند.

 

اما یقین دارم که کودک دلت کمتر از پیش بهانه ی لالایی های شعر گونه ام را

 

می گیرد.

 

مهم نیست فقط یک چیز باید به یاد همه بماند :اگر اتفاقی که نباید بیفتد افتاد

 

تنها برایت می نویسم خودت خواستی تقصیر من نبود.

 

زیر سایه ی امن ترین سایبان هستی بیا دلواپس دلواپسی های یگدیگر باشیم.

 

+ نوشته شده در شنبه 19 اسفند1385ساعت 0 قبل از ظهر توسط بیتا |


ای عشق من دراین جهان جزتو کسی راندارم دل به دوستی وعشق تو خوش کرده ام وبه دوستی که با نسیمی نلرزد و باطوفانی ویران نگردد و از جهانی پر از مشکلات نترسد گویی دوستی وعشق ما یک غنچه نشکفته است که با یک غبار پژمرده میشود و ما تجربه باغبان پیر را نداریم که این غنچه زیبا راباشبنم سحری گاهی آبیاری کنیم وشادابش کنیم و قدرت بی پایان حاکم جهان را هم در خود سراغ نداریم تا با قهر و غضب این غنچه گریز پای بر سر راه آورده شاید از سخنانم خشنود نشوی ولی این بار تو را مخاطب قرار می دهم از من نرنج میدانم سخنانم تلخند و گزنده. میدانم که برایت همدمی آرمانی نبوده ام و نیستم ولی سوگند به عشق که تو همه چیز منی. رویاهای من همه از توست و از نوری که از چشمان زیبایت و نگاه پر از عشقت سرچشمه گرفته است. بر من بخند ای فرشته رویایی من

+ نوشته شده در جمعه 18 اسفند1385ساعت 11 بعد از ظهر توسط بیتا |


براي تو مي نويسم كه بودنت بهار و نبودنت خزاني سرد است . تويي كه تصور حضورت سينه بي رنگ كاغذم را نقش سرخ عشق مي زند ... در كوير قلبم از تو براي تو مي نويسم كه اي كاش در طلوع چشمان تو زندگي مي كردم تا مثل باران هر صبح برايت شعر مي سرودم آن هنگام ، زمان را در گوشه اي جا مي گذاشتم و به شوق تو اشك مي شدم و به صورت مه آلود تو مي لغزيدم.

آرین دوست دارم

تو را که از خرابه های هرزگی؛ به قصر سپید عشق هدایتم کردی و عاشقی بیقرار و یاری با وفا برای خویش ساختی.
آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی و برای آشک های او شانه هایت را ارزانی داشتی؛و با صداقت عاشقانه ات دلش را به درد آوردی.
 
چگونه فراموشت کنم؟..
تو را که سال ها در خیالم سایه ات را می دیدم و طپش قلبت را حس می کردم؛ و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعا می کردم...
که خدا یا پس کی او را خواهم یافت؟!
 
 
چگونه فراموشت کنم؟..
تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کرده ام! برایم..برایم تمامی اسم ها بیگانه شده اند و همه ی خاطرات مرده اند...

+ نوشته شده در جمعه 18 اسفند1385ساعت 11 بعد از ظهر توسط بیتا |


من هيچ نمی خواهم ارین
تنها صدايت را می خواهم تا موسيقی سکوت لحظه هايم باشد
نگاهت را می خواهم تا روشنی چشمهای خسته ام باشد
وجودت را می خواهم تا گرمای قنديل آغوشم باشد
خيالت را می خواهم تا خاطره ی لحظه های فراموشم باشد
دستها يت را می خواهم تا نوازشگر بی کسی اشکهايم باشد
و تنها خنده هايت را می خواهم تا مرحم کهنه زخمهای زندگی ام باشد
  ...آری تنها تو را می خواهم
 
میگی گل رو دوست داری ولی میچینیش... میگی بارون رو دوست داری ولی با چتر میری زیرش... میگی پرنده رو دوست داری ولی تو قفس میندازیش... چه جوری میتونم نترسم وقتی میگی دوستم
داری؟؟؟
 

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 11 بعد از ظهر توسط بیتا |


آرین جون تولدت مبارک


دستت رو بکن تو موهات .. یه تارش رو بگیر دستت .. همونو به یک دنیا نمی دم

 

دلم ميخواد هر چی گل روی زمينه تقديمت کنم

با يک بغل گل و يک دنيا عشق تولدتو  تبريک ميگم عزيزم.

happy birthday

 

+ نوشته شده در دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 11 بعد از ظهر توسط بیتا |


دلم هميشه مي خواست غزلي بگويم که اخرين بيتش..

 آخرين پلک خواب الوده تو باشد....

 امشب ولي مي خواهم به جاي حافظ با ديوان چشمان تو فال بگيرم..

 پلک که مي زني ورق ورق غزل تازه زاده ميشود..

اخرين برگ ديوان چشمان تو کجاست؟؟؟

 پلک بزن من غزل تازه مي خواهم

+ نوشته شده در دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 0 قبل از ظهر توسط بیتا |


 روز عاشقان را به تنها عشقم تبریک میگم مخصوصا عشقه خودم آرین گلم

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 3 بعد از ظهر توسط بیتا |


+ نوشته شده در جمعه 6 بهمن1385ساعت 4 بعد از ظهر توسط بیتا |


مي دوني چرا رنگ غروب سرخه؟ چون خورشيد وقتي مي بينه من وتو با هميم آتيش مي گيره

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 دی1385ساعت 6 بعد از ظهر توسط بیتا |


دستان مرا بگیر

 

حسرت نمی گذارد تو را فراموشت کنم و عشق مانع ایست قلبی و

 

تنها نگاه تو می تواند مانع از این مرگ شود

 

دوستت دارم و می خواهم در کنار من بمانی

 

بگذار این حسرت به واقعیتی تبدیل شود و

 

در کنارت بودن را احساس کنم

 

ای کاش می توانستی دیدگان شسته شده از اشک مرا ببینی و

 

دستان مرا در حالی که تو را نشانه رفته اند و

 

تنها با صدای قلب تو خو گرفته اند را احساس کنی

 

لحظه لحظه های تنهایی من با تو و به یاد تو پر می شود و

 

بدان تنها تو دلیل زنده بودنی

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 دی1385ساعت 6 بعد از ظهر توسط بیتا |


منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگيرم

 در چشمانت خيره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم ...

منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بشينم سر رو شانه هايت بگذارم ...

از عشق تو ... از داشتن تو ... اشک شوق ريزم ...منتظر لحظه ای هستم ...

لحظه ای مقدس ... منتظر لحظه ی پيوند ... که تو را در اغوش گيرم ...

بوسه ای از سر عشق تقديم تو کنم ...

 

و با تمام وجودم عشقم و قلبم را به تو هديه کنم ...

اری من منتظرم ...

منتظر لحظه ای پاک و مقدس که به تو بگويم هستی ام ... هم نفسم ...

مونس شب های بی قراری ام ... من دوستت دارم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 دی1385ساعت 6 بعد از ظهر توسط بیتا |


 

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 دی1385ساعت 6 بعد از ظهر توسط بیتا |


دوباره دل هوای با تو بودن کرده

نگو این دل دوری عشقتو باور کرده

دل من خسته از این دست به دعاها بردن

همه آرزوهام با رفتن تو مردن

حالا من یک آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو را ببینه

واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا می دم

آخه تو رنگ چشات هیبت دنیا را دیدم

توی هفتا آسمون تو تک ستاره منی

به خدا ناز دو چشمات را به دنیا نمی دم

حالا من یک آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو را ببینه

+ نوشته شده در جمعه 15 دی1385ساعت 7 بعد از ظهر توسط بیتا |


دنيا را بد ساخته اند ... کسي را که دوست داري تو را دوست نمي دارد " کسي که تو رو دوست دارد تو دوستش نمي داري " اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و ايين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است " زندگي يعني اين .

 

 

+ نوشته شده در جمعه 15 دی1385ساعت 1 بعد از ظهر توسط بیتا |


گفت مي خوام برات يه يادگاري بنويسم .

 گفتم:کجا ؟

 گفت : رو قلبت .

 گفتم مگه مي توني ؟

 گفت : آره سخت نيست ، آسونه.

 گفتم باشه .بنويس تا هميشه يادگاري بمونه.

 يه خنجر برداشت . گفتم اين چيه ؟ گفت : هيسسسسس.

 ساکت شدم . گفتم : بنويس ديگه ، چرا معطلي .

 خنجرو برداشت و با تيزي خنجر نوشت .

 دوست دارم ديوونه.

 اون رفته ، کجا ؟ نمي دونم

اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده.

دوست دارم ديوونه


 

+ نوشته شده در جمعه 8 دی1385ساعت 7 بعد از ظهر توسط بیتا |


آمیشه برای تو میمانم

 

رندیشه هر روز و شبم

 

یوریت تلخ است باور کن

 

 

نک دل  بیتاب ولی منتظر

 

عزیز من .. بگذار ابهت شانه هایت را حس کنم

 

 

زیرا  که من تحمل دوریت را ندارم

 

 

یادت همیشه در دلم است

 

زمیباترین بهار من

 

دوریت تلخ است باور کن

 

ستاره ی امید من

 

تماشا کن

 

دانه های درشت اشک

 

رمیده از چشمانم... که تو را میخواند..

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 دی1385ساعت 7 بعد از ظهر توسط بیتا |


 زند گیم با تو  بوی بهار رو داره

 با تو باشم دیگه غمی ندارم

من معنی عشق و با تو فهمیدم

من وتنها نذار

من بی تو باور کن میمیرم

 تو اولین و اخرین عشق منی آرین عاشقتم

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 دی1385ساعت 7 بعد از ظهر توسط بیتا |


 به که گويم که تو منزلگه چشمان مني
به که گويم تو نوازشگر دستان مني
به چه سازي بسرايم دل تنهاي تو را
به که گويم که تو آهنگ دل و جان مني
گر چه پاييز نشد همدمو همسايه ي من
به که گويم که تو باران زمستان مني
همه رفتند از اين شهر و دلم تنها ماند
به که گويم که تو عمريست که مهمان مني
گر چه خورشيد سفر کرده ز کاشانه ي ما
به که گويم که تو عمري مه تابان مني

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 دی1385ساعت 6 بعد از ظهر توسط بیتا |


اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي
تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي
و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمي شکستي
گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزردي
که اين غريبه ي تنها , جز نگاه معصومت پنجره اي
و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه چيز را فدايم مي کردي
همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي
و سال ها برايش گريسته اي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي
غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد
کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم
و مرا از اين عذاب رها مي کردي
اي کاش تمام اينها را مي دانستي

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 دی1385ساعت 6 بعد از ظهر توسط بیتا |


 را با کدامین واژه معنایت کنم؟ با یادت قلبم پر از نور می شود و دستانم پر از یاس

با تو بر بلندای کوه عشق می ایستم.صدایت برایم نوای مهر است و لبخندت روحم را ستاره باران می کند و حضورت زندگیم را غرق در معنا...

می خواهم از خود جدا شوم و همه تو شوم ، می خواهم خود را در تو و اینه زیبایی ها ببینم.

اینه را در پی ات فرستادم از شرم نگاه دلکش تو در خود شکست، ماه را در پی ات  رهسپار کردم،

شرمگین و خجالت زده از رخسار تو به اسمان بازگشت، خورشید را به دنبالت فرستادم از گرمای 

وجودت بال و پرش سوخت،تمام عشق در تو خلاصه است   میخواهم با تو یکی شوم

+ نوشته شده در یکشنبه 3 دی1385ساعت 8 بعد از ظهر توسط بیتا |


نگرونم نگرونم که رو حرفات پا بذاري
کوله بارت رو ببندي ، منو تنها بذاري
نگرونم نگرونم نکنه بري از اينجا
بري بي هوا يه روزي ، دل منو جا بذاري

مي دوني بودن تو برام مثال نفسه
تو نباشي دنيا مثل ميله هاي قفسه
اگه از هر کي يه آرزو برآورده کنم
باسه خوشبختي فقط بودن تو برام بسه

 

 

من مي خوام با يک نگاهت ، باز دوباره جون بگيرم
جون بگيرم ولي هربار ، باز به عشق تو بميرم
من مي خوام با يک نگاهت ، باز دوباره جون بگيرم
جون بگيرم ولي هربار ، باز به عشق تو بميرم

 

+ نوشته شده در یکشنبه 3 دی1385ساعت 8 بعد از ظهر توسط بیتا |


<